چگونه هر زبان خارجی را در شش ماه یاد بگیریم


برای دانلود فایل ها حتماً از نرم افزارهای دانلود منیجر استفاده فرمایید.

در صورت خراب بودن لینک های دانلود، حتماً از طریق ایمیل
english[at]bekhanim.com
به ما اطلاع دهید. با کمال تشکر از همکاری شما.

متن ویدیو:

کسانی که آن عقب نشسته اند، می توانید صدای من را درست بشنوید؟

خوب، خیلی خوب.

تا حالا شده است یک سؤال را آن قدر در ذهنتان نگه داشته باشید

که جزو طرز فکرتان شده باشد؟

یا شاید بخشی از شخصیت فردی شما شده باشد؟

من سال های سال یک سؤال را در ذهنم داشتم

و آن سؤال این بود که: چگونه می شود سرعت یادگرفتن چیزها را زیاد کرد؟

سؤال جالبی است

چون اگر بتوانید سرعت یادگیری چیزها را زیاد کنید،

وقت کمتری برای مدرسه رفتنتان لازم است

و اگر بتوانید خیلی سریع یاد بگیرید،

شاید اصلاً لازم نباشد که بروید مدرسه!

وقتی بچه بودم مدرسه بد نبود ولی…

بیشتر وقت ها متوجه می شدم که روش مدرسه در یادگیری اشکال ایجاد می کرد.

به خاطر همین، این سؤال در ذهنم بود که: چطور می شود سریع تر یاد گرفت؟

و این سؤال ها وقتی شروع شد که خیلی خیلی کوچک بودم.

وقتی که یازده سالم شد،

نامه ای به محققانی که در شوروی (روسیه فعلی) بودند نوشتم و از آنها درباره هیپنوپدیا سؤال کردم.

هیپنوپدیا روش یادگیری در خواب است

که در این روش یک ضبط صوت را بر می دارید، کنار تخت خوابتان می گذارید

و ضبط صوت نصف شب روشن می شود

وقتی که خواب هستید

و انتظار می رود که بتوانید این طوری چیزهایی یاد بگیرید.

فکر خوبی است ولی متأسفانه مؤثر نیست.

ولی هیپنوپدیا واقعاً باعث شد که راهی به تحقیق در زمینه های دیگر باز شود

و تا حالا چیزهای خیلی جالبی درباره یادگیری

کشف کرده ایم که با مطرح کردن سؤال اولم شروع شده اند.

از آن به بعد، به مرور به روانشناسی علاقه مند شدم

و در بقیه عمرم تا حالا به صورت های مختلفی

درگیر روانشناسی بوده ام.

در سال 1981، به چین رفتم و

تصمیم گرفتم که ظرف مدت دو سال زبان چینی را مثل خود بومی های چین صحبت کنم.

لازم است بدانید که در سال 1981، همه فکر می کردند که زبان چینی،

خیلی خیلی مشکل است و افراد غربی

ممکن است ده سال یا بیشتر این زبان را

بخوانند و اصلاً در آن پیشرفت مهمی نکنند.

و من با این تصمیم غیر معمول به چین رفتم

که تمام نتیجه گیری هایی را که تا آن موقع از

تحقیقات روانشناسی به دست آمده بود،

در مورد پروسه یادگیری به کار ببرم.

چیزی که خیلی باحال بود این بود که ظرف مدت شش ماه توانستم زبان ماندارین چینی را راحت صحبت کنم

و از آن به بعد یک مدت کوتاه دیگر طول کشید تا بتوانم مثل خود بومی ها بشوم.

اما وقتی دور و برم را نگاه می کردم، افرادی را از کشورهای مختلف می دیدم که

به سختی با زبان چینی سر و کله می زدند

و می دیدم که مردم چین به سختی تلاش می کنند که انگلیسی و زبان های دیگر را یاد بگیرند

و به همین دلیل سؤالم را این طور تغییر دادم که:

چگونه می شود به افراد معمولی بالغ کمک کرد تا

بتوانند زبان های جدید را سریع، آسان و مؤثر یاد بگیرند؟

در دنیای امروز، این سؤال خیلی خیلی مهمی است؛

مشکلات عظیمی در مورد محیط زیست،

مشکلات عظیمی در مورد جا به جا شدن دسته جمعی افراد،

و مشکلات عظیمی در نتیجه جنگ وجود دارد و همه جور اتفاقی در حال

رخ دادن است و اگر نتوانیم با همدیگر ارتباط

برقرار کنیم، واقعاً در حل این مسائل برایمان مشکل پیش می آید.

پس لازم است که بتوانیم به زبان های همدیگر صحبت کنیم

و این خیلی خیلی مهم است.

پس سؤال درست این است: چگونه این کار را انجام دهیم؟

در واقع این کار خیلی ساده است؛

دور و برتان را نگاه می کنید و افرادی را که می توانند این کار را بکنند، پیدا می کنید.

دنبال موقعیت هایی می گردید که در آن زبان های خارجی صحبت می شوند

و بعد، اصول این کار را شناسایی می کنید و آن ها را به کار می بندید.

به این روش می گویند الگو گرفتن و من از پانزده تا بیست سال پیش تا حالا داشته ام یادگیری زبان

و یادگیری زبان به روش الگو گیری را مورد مشاهده قرار می داده ام.

و نتیجه گیری و مشاهده من از انجام این کار این است که


هر فرد بالغی می تواند یک زبان دوم را تا حد صحبت کردن راحت ظرف مدت شش ماه یاد بگیرد.

اما وقتی این حرف را می زنم، بیشتر مردم فکر می کنند که دیوانه شده ام و این کار غیر ممکن است!

پس بگذارید تاریخ پیشرفت بشر را به یاد همه بیاورم؛

کل قضیه به غلبه کردن به محدودیت هایمان مربوط می شود.

در سال 1950، همه فکر می کردند که دویدن یک کیلومتر و 600 متر ظرف مدت 4 دقیقه غیر ممکن است

و در سال 1956، راجر بنیستر این کار را انجام داد

و از آن به بعد، این مدت زمان کوتاه تر و کوتاه تر شده است.

صد سال پیش همه فکر می کردند که اجسام سنگین نمی توانند پرواز کنند

ولی این اجسام می توانند پرواز کنند و همه ما این را می دانیم.

چطور اجسام سنگین پرواز می کنند؟

ما قطعات را طبق اصولی که از مشاهده طبیعت یاد گرفته ایم، که در این مورد مشاهده

پرندگان است، جا به جا می کنیم [و به این ترتیب، اجسامی می سازیم که پرواز می کنند].

و امروزه، از این هم بیشتر پیشرفت کرده ایم…

این قدر پیشرفت کرده ایم که می توانیم خودروها را به پرواز در بیاوریم!

می شود یکی از این ها را به قیمت چند صد هزار دلار آمریکا خرید.

پس الان، خودروهایی در دنیا هستند که پرواز می کنند

و راه دیگری برای پرواز کردن هست که از سنجاب ها یاد گرفته ایم.

پس تنها کاری که لازم است انجام دهید این است که از سنجاب هایی که پرواز می کنند، تقلید کنید.

اگر لباسی که اسمش را «لباس بالدار» (وینگ سوت) گذاشته اند، درست کنید می توانید بروید و مثل
سنجاب ها پرواز کنید.

حالا بیشتر افراد، نمی گویم همه ولی خیلی افراد

فکر می کنند که نمی توانند نقاشی کردن یاد بگیرند.

ولی چند اصل کلیدی، در واقع پنج اصل کلیدی، هست که می توانید در یادگیری نقاشی به کار

ببندید و واقعاً می توانید ظرف مدت پنج روز نقاشی کردن یاد بگیرید.

پس، اگر این طور نقاشی می کنید، این اصولی را که گفتم یاد می گیرید و در مدت پنج روز

آنها را به کار می بندید و بعد از پنج روز، می توانید این طوری نقاشی کنید.

من به این خاطر می دانم این حرفم درست است که این نقاشی اولم بود

و بعد از پنج روز که به این اصول عمل کردم،

این کاری بود که توانستم انجام دهم.

و به این قضیه فکر کردم و گفتم:

«وای! پس وقتی که آن قدر به شدت تمرکز می کنم که مغزم دارد منفجر می شود،

این شکلی می شوم»!

پس، همه می توانند در پنج روز نقاشی کردن یاد بگیرند

و به همین ترتیب و با همین منطق،

هر کسی می تواند یک زبان دوم را در مدت شش ماه یاد بگیرد.

چطور؟ پنج اصل و هفت کار هست که باید انجام دهد.

شاید چند تا کار دیگر هم باشند اما اینهایی که گفتم اصلی ترینشان هستند.

و قبل از اینکه شروع به گفتن اینها بکنم، می خواهم درباره دو تصور غلط صحبت کنم؛

می خواهم دو تصور غلط را برطرف کنم:

اول اینکه، لازم است که استعداد داشته باشید!

بگذارید درباره زویی با شما صحبت کنم.

زویی اهل استرالیا بود و به هلند رفته بود و داشت سعی می کرد که زبان هلندی یاد بگیرد،

و خیلی خیلی داشت دست و پا می زد… خیلی زیاد

و آخرش مردم می گفتند: «واقعاً به درد نخوری!»،

«استعداد نداری!»، «ول کن»، «داری فقط وقتت را هدر می دهی!»

و زویی خیلی خیلی افسرده شده بود.

و بعد، این پنج اصل را یاد گرفت،

رفت برزیل و این اصول را به کار گرفت

و ظرف شش ماه توانست زبان پرتغالی (زبان رسمی برزیل) را به راحتی صحبت کند.

پس استعداد داشتن مهم نیست.

همین طور، مردم فکر می کنند که قرار گرفتن در یک کشور جدید راه درست یادگیری زبان خارجی است.

اما افرادی را که در هنگ کنگ هستند، ببندید. این همه افراد غربی را ببینید

که ده سال است اینجا (هنگ کنگ) بوده اند و حتی یک کلمه چینی هم نمی توانند صحبت کنند.

این همه افرادی را که در آمریکا، انگلیس، استرالیا و کانادا زندگی می کنند، ببینید.

همه شان ده بیست سال است که در این کشورها بوده اند و هیچ چیز به زبان انگلیسی نمی توانند بگویند.

قرار گرفتن در کشور خارجی به خودی خود مؤثر نیست.

چرا؟ چون کسی که دارد غرق می شود، نمی تواند شنا کردن یاد بگیرد.

وقتی نمی توانید به زبان خاصی صحبت کنید، مثل بچه کوچولوها هستید

و اگر بدون مقدمه خودتان را در محیطی قرار دهید که در آن فقط

افراد بزرگسال و بالغ دارند درباره چیزهای مختلف صحبت می کنند، نمی توانید زبان یاد بگیرید.

خوب، پنج اصلی که لازم است به آنها توجه کنید، چه هستند؟

اول، این چهار کلمه:

توجه، معنی، مربوط بودن و حافظه.

و این کلمه ها به صورت خیلی خیلی مهمی با همدیگر ارتباط دارند،

به خصوص، وقتی داریم در مورد یادگیری صحبت می کنیم.

با من به سفری در جنگل بیایید.

می روید در جنگل قدمی بزنید،

چنین چیزی می بینید، جای پنجه های کوچکی روی درخت.

شاید توجه کنید و شاید هم توجه نکنید.

پنجاه متر دیگه می روید و این را می بینید…

احتمالاً توجه می کنید.

پنجاه متر دیگر و اگر تا حالا توجه نکرده باشید، این را می بینید…

و حالا دیگر، دارید حواستان را جمع می کنید.

و اینجاست که تازه یاد گرفته اید که این…

مهم است.

به شرایط موجود مربوط می شود به خاطر اینکه معنیش این است

و هر چیزی که به شما مربوط باشد، هر اطلاعاتی که به زنده ماندن شما مربوط باشد،

به آن توجه می کنید.

و در نتیجه، بعداً یادتان می ماند.

اگر به هدف های شخصیتان مربوط باشد،

به آن توجه می کنید.

اگر به شما مربوط باشد، یادتان می ماند.

پس، قانون اول، اصل اول برای یادگیری زبان

تمرکز کردن بر روی آن محتوایی از زبان است که به شما مربوط می شود

که ما را به ابزارها می رساند.

ما با استفاده کردن از ابزارها، در کار کردن با آنها مهارت پیدا می کنیم و وقتی سریع تر از همه کار
کردن با ابزارها را یاد می گیریم که

این ابزارها به ما مربوط باشند.

پس، بگذارید یک داستان برایتان بگویم.

کیبورد، نوعی ابزار است.

تایپ کردن نوشته های چینی به صورتی خاص، که روش هایی برای انجام این کار هست، نوعی ابزار است.

خیلی سال پیش یک همکار داشتم که می رفت مدرسه شبانه؛ شب های سه شنبه، شب های پنج شنبه،

هر جلسه، دو ساعت در خانه تمرین می کرد

و نه ماه وقت، صرف این کار کرد و یاد نگرفت که نوشته های چینی را تایپ کند.

و یک شب، فاجعه ای پیش آمد؛

چهل و هشت ساعت وقت داشتیم که یک دفترچه آموزشی چینی را تحویل بدهیم

و همکارم این کار را قبول کرده بود و به شما اطمینان می دهم که

ظرف چهل و هشت ساعت، یاد گرفت که به زبان چینی تایپ کند.

به خاطر اینکه، این کار به آن شرایط ارتباط داشت، به خاطر اینکه، این کار بامعنایی بود، به خاطر
اینکه، این کار، مهم بود،

به خاطر اینکه، همکارم داشت از این ابزار برای پول درآوردن استفاده می کرد.

پس اصل دوم برای یادگیری زبان این است که

درست از همان روز اول، از همان مقداری از زبان که یاد گرفته اید

برای ارتباط برقرار کردن استفاده کنید،

همانطور که بچه ها این کار را می کنند.

اولش که آمده بودم چین، یک کلمه چینی هم نمی توانستم صحبت کنم

و هفته دوم که در این کشور بودم، یک سفر شبانه با قطار برایم پیش آمد.

هشت ساعت در کوپه غذاخوری قطار نشسته بودم

و با یکی از نگهبانان قطار صحبت می کردم

که به دلیلی به من علاقه مند شده بود.

و تمام شب را به زبان چینی با همدیگر صحبت می کردیم

و نگهبان قطار، نقاشی می کشید و دستهایش را تکان می داد و حرکات صورت به کار می برد

[که من منظورش را بفهمم] و رفته رفته

من، بیشتر و بیشتر صحبت هایش را می فهمیدم.

اما چیزی که واقعاً باحال بود، این بود که دو هفته بعدش،

وقتی آدم ها دور و برم چینی حرف می زدند،

بعضی از حرف هایشان را می فهمیدم.

و حتی، هیچ تلاشی نکرده بودم که یاد بگیرم و حرف هایشان را بفهمم.

اتفاقی که افتاده بود، این بود که آن شب در قطار، این صحبت ها را در ذهنم جذب کرده بودم

که به این ترتیب، به اصل سوم می رسیم:

وقتی که اول، پیام را درک کنید،

بعد، زبان را به صورت ناخودآگاه یاد می گیرید.

و این مطلب، خیلی خیلی خوب به صورت نوشته درآمده است.

این، چیزی است که به آن «ورودی قابل درک» می گویند.

بیست یا سی سال در این مورد تحقیق شده است؛

استفان کراشن که در این زمینه پیشرو است،

همه نوع مطالعه ای را در این زمینه منتشر کرده است و این چیزی را

که می گویم، فقط از یکی از آنها ذکر می کنم:

ستون های بنفش، نمره تست های مختلف زبان را نشان می دهند.

افرادی که با ستون های بنفش مشخص شده اند، آنهایی هستند که زبان را با خواندن گرامر و مطالعه به
روش رسمی یاد گرفته اند

و افرادی که با ستون های سبز مشخص شده اند، افرادی هستند که زبان را با ورودی قابل درک یاد
گرفته اند.

پس، درک کردن مؤثر است. درک کردن مهم تر از همه است.

و معنی یادگرفتن زبان، یادگرفتن یک عالمه اطلاعات نیست!

به صورت های خیلی زیادی،

معنی یادگیری زبان، تمرین اعضای بدن است
.

یک زن تایوانی که می شناختمش، نمره های زبان انگلیسیش در مدرسه خیلی خوب بود،

در تمام دوران مدرسه نمره کامل می گرفت،

رفت کالج و باز هم نمره کامل می گرفت، رفت آمریکا

و دید که نمی فهمد که مردم چه می گویند.

و مردم به او می گفتند: «تو ناشنوا هستی؟»

و در واقع، او ناشنوا هم بود؛ نسبت به زبان انگلیسی ناشنوا بود

چون ما در مغزمان فیلترهایی داریم که اجازه ورود صداهایی

را که با آنها آشنا هستیم، می دهند

ولی اجازه نمی دهند صداهای زبانی که با آن آشنا نیستیم، به ذهنمان وارد شوند.

و اگر نتوانید صداها را بشنوید، نمی توانید درکشان کنید

و وقتی نتوانید درکشان کنید، نمی توانید یادشان بگیرید.

پس در واقع، باید بتوانید این صداها را بشنوید.

و راه هایی برای انجام این کار هست ولی این راه ها، تمرین اعضای بدن است.

صحبت کردن، احتیاج به حرکت دادن ماهیچه ها دارد.

چهل و سه ماهیچه در صورتتان هست

که باید طوری با هم هماهنگشان کنید

که بتوانید صداهایی ایجاد کنید که افراد دیگر بتوانند درک کنند.

اگر تا حالا یک ورزش جدید را چند روز تمرین کرده باشید،

می دانید بدنتان چطور می شود؟ درد می گیرد؟

اگر صورتتان درد گرفته، دارید کارتان را درست انجام می دهید!

و اصل آخر، حالت روحی است؛ حالت روحی و جسمی است.

اگر ناراحت، عصبانی، نگران، دلخور، باشید، هیچ چیزی یاد نمی گیرید. تمام شد، رفت پی کارش!

اگر خوشحال و آرام باشید و مغزتان در حالت آلفا باشد و کنجکاو باشید،

سریع یاد می گیرید

و به خصوص، باید تحمل چیزهای مبهم را داشته باشید.

اگر از آن آدم هایی باشید که می خواهند صد در صد کلمه هایی را که می شنوند،

بفهمند، دیوانه می شوید!

چون دائم خیلی خیلی ناراحت می شوید چون درکتان از شنیده ها کامل نیست.

اگر در مورد فهمیدن بعضی از چیزها و نفهمیدن بعضی از چیزها راحت باشید،

و فقط به چیزهایی که می فهمید، توجه کنید،

حالتان خوب می شود، آرامش پیدا می کنید و سریع یاد می گیرید.

پس، بر اساس این پنج اصل، هفت کاری که باید بکنید، چیست؟

شماره یک: خیلی زیاد گوش دهید! من اسمش را می گذارم «خیساندن مغز»! خودتان را جایی قرار دهید که بتوانید یک عالمه صحبت به زبان مورد نظرتان را بشنوید؛ و مهم نیست که می فهمید یا خیر! چون دارید به ریتم صداها و الگوهایی گوش می دهید که دائم تکرار می شوند. پس، مغزتان را در این گفته ها غوطه ور کنید.

کار دوم این است که

اول، معنی صحبت ها را می فهمید،

حتی قبل از اینکه بتوانید کلمه ها را بفهمید.

شاید می گویید: «ولی چطور این کار را بکنم؟ من که کلمه ها را بلد نیستم»!

خوب، می فهمید که این حالت های مختلف اعضای بدن، چه معنی ای می دهند!

زبان های بشری از لحاظ خیلی خیلی زیادی، زبان صحبت کردن با استفاده از اعضای بدن (بادی لنگویج)
است؛ پس، خیلی از حرکت های بدن است که می توانیم بفهمیم.

با استفاده از زبان اعضای بدن می توانید خیلی از گفته ها و شنیده ها را بفهمید

بنا بر این، دارید متوجه می شوید، دارید به وسیله ورودی قابل درک یاد می گیرید.

و می توانید از الگوهایی هم که قبلاً یاد گرفته اید، استفاده کنید.

اگر به زبان های ماندارین و کانتونیز چینی صحبت می کنید و بروید ویتنام،

شصت درصد حرف هایی را که مردم آنجا در حرف های روزمره شان می زنند، می فهمید

چون زبان ویتنامی حدود سی درصدش ماندارین و حدود سی درصدش کانتونیز است.

کار سوم:

شروع به ترکیب کردن کنید
.

شاید هیچ وقت به این فکر نکرده باشید

ولی اگر ده تا فعل، ده تا اسم و ده تا صفت بلد باشید،

می توانید هزار تا حرف مختلف بزنید.

چون زبان، پروسه خلاقانه ای است.

بچه ها چکار می کنند؟ درست است! می گویند «من»، «دستشویی»، «حالا»!

و این طوری ارتباط برقرار می کنند.

پس، شروع کنید به ترکیب کردن، خلاق شوید و از آن لذت ببرید؛

لازم نیست که کامل و بی عیب و نقص باشد؛ فقط باید بتواند درست عمل کند.

و وقتی دارید این کار را انجام می دهید، روی هسته اصلی زبان تمرکز کرده اید. یعنی چه؟ هر زبانی محتوایی دارد که خیلی زیاد تکرار می شود. در زبان انگلیسی، 1000 کلمه، 85 درصد کل مکالمه های روزمره ای را که ممکن است به کار ببرید، تشکیل می دهد. سه هزار کلمه، 98 درصد کل مکالمه های روزمره را در اختیارتان قرار می دهد. اگر 3000 کلمه بلد باشید، می توانید به این زبان صحبت کنید و بقیه اش مثل خامه روی کیک می ماند.

و وقتی دارید تازه یادگیری یک زبان جدید را شروع می کنید،


کارتان را با استفاده کردن از جعبه ابزارتان شروع کنید
. هفته شماره یک،

در زبان جدیدتان می توانید چیزهایی مثل این را بگویید:

«چطور این را می گویید؟»، «نمی فهمم چه می گویید»،

«لطفاً تکرارش کنید»، «معنیش چه می شود؟»

و همه این ها را در زبان جدیدتان می گویید؛

دارید از زبان جدیدتان به عنوان ابزار استفاده می کنید و به این ترتیب، به یک چیز به درد بخور
تبدیلش می کنید

این کار به یادگرفتن چیزهای دیگر در مورد زبان جدید مربوط می شود.

تا هفته دوم، انتظار می رود که چیزهایی شبیه این را بتوانید بگویید:

«من»، «این»، «تو»، «آن»، «بِده»، متوجه هستید؟، «عالی»،

[یعنی] ضمیرهای ساده، اسم های ساده، فعل های ساده

صفت های ساده. این طوری دارید مثل بچه ها ارتباط برقرار می کنید.

تا هفته سوم یا چهارم، دارید به کلمه هایی می رسید که من به آنها می گویم «کلمه های چسبی»!

مثل «اگرچه»، «ولی»، «بنا بر این». این کلمه ها، کلمه های منطقی ای

هستند که اجزای زبان را به هم پیوند می دهند و به شما امکان این را می دهند که منظورتان را به صورت
پیچیده تر و پیشرفته تر بتوانید بیان کنید.

به این مرحله که برسید، دارید به زبان جدید صحبت می کنید.

و وقتی به این مرحله رسیدید،

باید دنبال یک «پدر یا مادر» زبانی (کسی که بتواند همزبان شما باشد) برای خودتان بگردید
.

اگر ببینید که چطور بچه ها و پدر و مادرشان با هم ارتباط برقرار می کنند،

معنی این را می فهمید.

وقتی که بچه ای دارد صحبت می کند، از کلمه ها و ترکیب کلمه های ساده ای استفاده می کند

که بعضی وقت ها کاملاً عجیب هستند و بعضی از وقت ها هم عجیب تلفظشان می کند؛

آدم های دیگری که جزو خانواده کودک نیستند، حرف هایش را نمی فهمند

اما پدر و مادرش می فهمند.

و به این ترتیب، این بچه چون فضای امنی دور و برش دارد، اعتماد به نفس پیدا می کند.

پدر و مادرش با استفاده از زبان اعضای بدن (بادی لنگویج)، با او صحبت می کنند

و با استفاده از زبان ساده، پدر و مادر می دانند که بچه می تواند منظورشان را بفهمد.

پس در این شرایط، محیطی امن هست که در آن ورودی قابل درک ارائه می شود.

همه ی ما می دانیم که این روش مؤثر است چون اگر مؤثر نبود، هیچ کدام از شما نمی توانستید زبان
مادریتان را صحبت کنید.

پس باید برای خودتان یک پدر یا مادر زبانی پیدا کنید.

یعنی کسی که خود شما را دوست داشته باشد

و با شما طوری ارتباط برقرار کند که انگار توانایی هایش با شما برابر است

اما دقت کند که بتوانید پیامش را درک کنید.

چهار قانون برای پدر یا مادر زبانی هست.

راستی، همسر شما نمی تواند این کار را به خوبی انجام دهد. درست شد؟

اما این چهار قانون این ها هستند:

اول از همه، خیلی سعی می کنند که متوجه شوند منظورتان چیست

حتی وقت هایی که خیلی نامفهوم صحبت می کنید.

دوم اینکه، هیچ وقت اشتباه هایتان را تذکر نمی دهند.

سوم اینکه، همان چیزی را که از گفته های شما فهمیده اند، نشان می دهند

به طوری که بتوانید به صورت مناسب جواب دهید و واکنش های شما را می بینند

و بعدش از کلمه هایی استفاده می کنند که شما بلد هستید.

ششمین کاری که باید انجام دهید، این است که

از حرکات صورت افراد تقلید کنید
.

باید بتوانید ماهیچه هایتان را درست به کار بیندازید

به طوری که بتوانید طوری صدا تولید کنید که مردم منظورتان را بفهمند.

چند کار باید انجام دهید.

یکی اینکه می فهمید که چیزهایی که می شنوید، با چه حرکاتی از صورت، تلفظ می شوند و این طوری
می فهمید که صدایشان چطوری است

که معنیش این است که چرخه ای از واکنش ها در ذهنتان دارید که در صورتتان عمل می کند
(با شنیدن صداها، خودتان هم شروع می کنید با صورتتان همان صداها را در بیاورید)

اما حالت ایده آلش این است که اگر بتوانید به یک بومی که به زبان خارجی صحبت می کند نگاه کنید

و فقط به این دقت کنید که چطور از اجزای صورتش (برای صحبت کردن) استفاده می کند

و بگذارید که ذهن ناخودآگاهتان قانون ها را به درون خودش جذب کند،

بعدش می توانید این حرکات را یاد بگیرید و تقلید کنید.

و اگر نمی توانید یک بومی خارجی زبان پیدا کنید و به او نگاه کنید، می توانید از چیزهایی مثل این
استفاده کنید…

(تصویر دهان یک زن روی پرده نمایش): سینگ، سانگ، کینگ، استانگ، هانگ.

(کریس لانزدیل): و آخرین ایده در این مورد و آخرین کاری که باید بکنید،

چیزی است که من اسمش را می گذارم «ارتباط مستقیم».

معنیش چیست؟ بیشتر افرادی که دارند یک زبان دوم را یاد می گیرند،

یک جورهایی کلمه هایی از زبان مادریشان و کلمه هایی از زبان دوم را انتخاب می کنند و بارها و بارها
در ذهنشان

تکرارش می کنند تا بتوانند حفظش کنند که این روش خیلی ناکارآمد است.

چیزی که باید بفهمید این است که هر چیزی

که بلدید، تصویری است در ذهنتان و احساساتی است که دارید.

[مثلاً] اگر درباره آتش صحبت کنید، می توانید بوی دود را حس کنید،

می توانید صدای تق تق هیزم ها را بشنوید و می توانید شعله های آتش را ببینید

پس کاری که انجام می دهید، این است که

وارد آن تصویر ذهنی و همه ی آن خاطراتی که دارید می شوید

و [به این ترتیب،] راه تازه ای جلوی پایتان گذاشته می شود.
پس من اسمش را می گذارم «همان ذهنیت و راهی متفاوت».

آن راه را طی می کنید و به مرور، آموخته هایتان ساخته می شود

و به مرور، مهارتتان در ارتباط دادن صداهای جدیدی که یاد گرفته اید، به

تصویرهایی که از قبل در ذهنتان هست و تبدیل آنها به نمود ذهنی از چیزها، بیشتر می شود.

و حتی به مرور، شما به طور طبیعی در انجام این کار مهارت پیدا می کنید،

آن قدر که این کار به صورت ناخودآگاه در می آید.

پس، پنج اصل و هفت کار هست که باید انجام دهید؛

اگر هر کدام از این کارها را انجام دهید، پیشرفت می کنید.

و یادتان باشد که این کارها و اصول تحت کنترل شما هستند که دارید [زبان] یاد می گیرید.

اگر همه این کارها را انجام دهید، ظرف مدت شش ماه می توانید هر زبان دومی را راحت صحبت کنید.

متشکرم.

(تشویق حاضرین)